ننوی دوست داشتنی
چهارشنبه صبح بود و روز تعطیل بابایی تصمیم گرفتیم بریم بازار و به خریدای عقب افتاده مون برسیم بقچه شما رو هم جمع کردیم وحدود ساعت 10 بردیم تحویلتون دادیم درخونه مامان جون.تا حدودای ساعت 2 کارمون طول کشید و ته دلم فقط نگرون بودم که الان شما مامان و بابای بنده خدامو کچل کردی ولی همین که هیچ تلفنی بهمون نمیشد دل گرمم میکرد که همه چی آرومه.وقتی رسیدیم در خونه گوش تیز کردم تا ببینم صدای گریه ات میاد آخه تا قبل ازین نهایتا 5/1 ساعت اجازه میدادی بیرون بمونم و بعد ازون تا وارد کوچه میشدم صدای گریه ات قابل تشخیص بود ولی اونروز نه!صدا نمیومد!؟ زنگ که زدیم مامان جون اومد دم در که بیا تو یه ربعه نهار درست کردم.دخترت گرفته بودم به بازی و بابا هم معت...
نویسنده :
مامان گل نسا
12:06






